۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

حادثه ی رجيع





 قصّه كشته شدن عاصم، خبيب و ياران ايشان
بخارى از ابوهريره رضی الله عنه روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص سريهاى را جهت تجسّس فرستاد، و عاصم بن ثابت رضی الله عنه را - كه جد عاصم بن عمربن الخطاب است - بر ايشان امير نمود، اينان حركت نمودند تا اين كه در بين عسفان و مكه رسيدند، از آنها به قبيلهاى از هذيل كه بنى لحيان گفته مىشد، خبر داده شد، پس در حدود صد تيرانداز آنها مسلمانان را تعقيب نمودند، و با دنبال نمودن آثار (و نشانههاى) شان به منزلى آمدند كه در آن (سپاه اسلام) مستقر بود، و در آنجا هستههاى خرما را يافتند، كه (افراد سريه) آن را از مدينه توشه گرفته بودند. و گفتند: اين خرماى مدينه است، و جاى پاى آنها را دنبال كردند، تا اين كه به ايشان رسيدند. هنگامى كه عاصم و يارانش از حركت باز ماندند به جاى بلندى پناه بردند، آنان آمده ايشان را محاصره نموده گفتند: در صورتى كه نزد ما پايين آييد، عهد و پيمان مىدهيم، كه يك تن از شما را هم به قتل نرسانيم. عاصم گفت: من در ذّمه و عهد كافر پايين نمىآيم. خداوندا! از ما رسولت را آگاه ساز، و با ايشان جنگيدند، تا اين كه عاصم را با هفت تن ديگر به ضرب تير به قتل رسانيدند. و خبيب و زيد و يك مرد ديگر ن باقى ماندند، و كفار به آنها عهد و پيمان دادند، هنگامى كه براى شان عهد و پيمان دادند، آنها نزدشان پايين آمدند، وقتى كه كفار به آنها دست يافتند، زههاى كمانهاى خود را باز نمودند ايشان را بدان بستند. آن گاه مرد سومى كه همراه آن دو بود گفت: اين اول غدر و خيانت است، و از همراهى ايشان ابا ورزيد، آن گاه او را كشاندند و تلاش كردند تا ايشان را همراهى كند، اما او اين كار را ننمود و به قتلش رسانيدند. (بيتهاى عاصم در وقت و خبيب و زيد را بردند، و ايشان رادر مكه فروختند، خبيب را پسران حارث بن عامر بن نوفل خريدارى نمودند - خبيب حارث بن عامر را در روز بدر به قتل رسانيده بود - ، او نزدشان اسير باقى ماند، تا اين كه به كشتنش تصميم گرفتند، او تيغى را از يكى از دختران حارث جهت تراشيدن و اصلاح سنتهاى خود به عاريت طلب نمود، و آن زن به وى به عاريت داد. (آن زن) مىگويد: از طفلى كه داشتم غافل شدم. و طفل نزد خبيب رفت، خبيب او را بر رانش گذاشت، هنگامى كه من وى را ديدم، به شدّت ترسيدم و هراسان شدم، و او اين حالت مرا در حالى كه دستش تيغ بود درك نمود. گفت: آيا از اين مىترسى كه وى را بكشم؟ - ان شاءاللَّه تعالى - من درصدد انجام اين كار نيستم. آن زن مىگفت: هيچ اسيرى را هرگز بهتر از خبيب نديدم، او را ديدم از خوشه انگور مىخورد، و در آن روز درمكه ميوه نبود، و او خود در آهن بسته بود، و آن رزقى بود كه خداوند به وى داده بود. در حالى كه او را از حرم به خاطر كشتن خارج نمودند گفت: مرا بگذاريد تا دو ركعت نماز بگزارم، بعد از آن به طرف آنها برگشته گفت: اگر به اين گمان نمىبوديد كه من از مرگ ترسيدم، حتماً زياد نماز مىگزاردم، به اين صورت او نخستين كسى بود كه خواندن دو ركعت را در وقت كشته شدن از خود به عنوان يك روش و طريقه به جاى گذاشت،
و بعد از آن گفت: خداوندا! كافران را چنان هلاك و بر باد ساز كه از جمله شان احدى هم باقى نماند، و سپس افزود:
 و ما ان ابالى حين اقتل مسلماً
 على اى شقّ كان للَّه مصرعى
 وذلك فى ذات الاله و ان يشأ
 يبارك علأوصال شلو ممزّع
ترجمه: «وقتى كه مسلمان كشته مىشوم، پروا و باكى ندارم، كه بر كدام پهلو در راه خدا به قتل مىرسم، اين مرگ و كشته شدن من در راه خدا و به خاطر رضاى خداست، اگر وى بخواهد به پيوندهاى جسمى،كه پاره كرده شده است بركت مىدهد». آن گاه عقبه بن حارث به سويش برخاست، و او را به قتل رسانيد.
قريش كسانى را به طرف عاصم فرستادند تا چيزى از جسد وى را با خود بياورند و شناسايى اش نمايند (و يقين پيدا كنند كه كشته شده است)، به خاطر اين كه عاصم يكى از بزرگان شان را در روز بدر به قتل رسانيده بود، ولى خداوند زنبورها را مثل ابرى بر وى فرستاد، و او را از فرستادگان قريش حمايت نمودند، و آنها قادر نشدند چيزى را از وى ببرند. اين را بيهقى (145/9) از ابوهريره رضی الله عنه به مانند آن روايت نموده است.
 و اين چنين اين را عبدالرزاق از ابوهريره رضی الله عنه، چنان كه در الاستيعاب (132/3) آمده، روايت نموده، و صاحب الاستيعاب مىگويد: بهترين اسنادهاى حديث وى در اين مورد همان است كه عبدالرزاق آن را ذكر نموده... و (حديث) رامتذكر شده. و ابونعيم در الحليه (112/1) مانند اين را روايت نموده است. ابن اسحاق از عاصم بن عمر بن قتاده روايت نموده، كه گفت: پس از احد گروهى از عضل و قاره نزد رسول خدا ص آمده گفتند: اى رسول خدا ص در ميان ما اسلام ظاهر شده است، همراه ما تنى چند از اصحاب خود را بفرست، كه دين را به ما بياموزاند، و قرآن را به ما تعليم دهند، و شرايع اسلام را به ما ياد دهند. بنابراين رسول خدا ص شش تن از اصحاب خود را فرستاد...
و ايشان را متذكر شده. بعد آنها همراه قوم بيرون شدند تا اين كه به رجيع رسيدند، رجيع آبي است از هذيل در ناحيه حجاز بالاى هدأه - آن گاه قوم در مقابل ايشان غدر نمودند، و هذيل را بر آنان فرياد كردند، مسلمانان كه غافل بودند و در اقامتگاه خود قرار داشتند، متوجه شدند كه مردان (هذيل) شمشيرها به دست، آنها را فراگرفته اند، آن گاه شمشيرهاى خود را گرفتند تا با آنها بجنگند، ولى آنها گفتند: - به خدا سوگند - ما نمىخواهيم شما را بکشيم، ولى مىخواهيم توسط شما از اهل مكه چيزى به دست بياوريم، و براى شما عهد و پيمان خداست كه شما را نكشيم، مرثدوخالد ابن بكير و عاصم ابن ثابت ن گفتند: به خدا سوگند، ما ابداً از مشرك نه عهدى را قبول مىكنيم و نه هم پيمانى را.
بيتهاى عاصم در وقت كشته شدنش و محفوظ ماندن جسد وى از مشركين و عاصم بن ثابت گفت:
 ما علّتى و انا جلد نابل
والقوس فيها وتر عنابل
 تزل عن صفحتها المعابل
الموت حق والحياه باطل
 و كل ما حم الاله نازل
بالمرء والمرء اليه آيل
 ان لم اقاتلكم فامّى هابل
 و همچنين گفت :
ابوسليمان و ريش المقعد
 و ضاله مثل الجحيم الموقد
 اذا النواجى افترشت لم ارعد
و مجنأ من جلد ثور اجرد
و من بما على محمد
و همچنين گفت:
 ابوسليمان و مثلي رامى
 و كان قومى معشراً كراما
مىگويد: بعد از آن جنگيد تا اين كه كشته شد، و هر دو شخص همراهش نيز كشته شدند. هنگامى كه عاصم به قتل رسيد، هذيلىها خواستند سرش را بگيرند و به سلافه بنت سعد بن (شهيد) بفروشند، و اوهنگامى كه پسرش در روز احد توسط عاصم كشته شد، نذر كرد كه اگر سر عاصم به دستش افتد در كاسه آن شراب خواهد نوشيد، ولى زنبورها وى را حمايت نمودند (و مانع اين كار شدند)، و هنگامى كه زنبورها در ميان ايشان و اوحايل واقع شدند، گفتند: بگذاريدش تا بيگاه شود، و (زنبورها) از نزد وى بروند، و بعد از آن او را بگيريم، آن گاه خداوند در دره آب را فرستاد و عاصم را برداشت و با خود برد. عاصم به خداوند عهده سپرده بود كه هرگز مشركى وى را به خاطر پليد بودنش لمس نكند، و او هم مشركى را لمس نمايد، و عمربن الخطاب - وقتى اين خبر به او رسيد كه: زنبورها از وى حمايت نمودهاند - مىگفت: خداوند بنده مؤمن را نگه ميدارد، عاصم نذر نموده بود كه مشركى وى را لمس نكند، و نه هم او ابداً در زندگى خود مشركى را لمس نمايد، پس خداوند او را پس از مرگش چنان كه او در زندگى اش از اين عمل اجتناب ورزيده بود، حمايت كرد. (و از اين كه به دست مشركين بيفتد بازداشتش)
 قصّه زيد بن دثنه و آنچه كه وى در دوستى پيامبر ص گفت
اما خبيب، زيد بن دثنه و عبداللَّه بن طارق ن نرم شدند، از خود رقّت نشان دادند، به زندگى علاقمند گرديدند وخود را به دست خود تسليم نمودند، و آنان ايشان را اسير گرفتند. بعد آنها را با خود به طرف مكه بيرون كردند، و در آنجا به فروش شان رسانيدند، وقتى به ظهران رسيدند،عبداللَّه بن طارق دست خود را از ريسمان بيرون كشيد و شمشيرش را گرفت، آن گاه مردم خود را از وى عقب داشتند و او را با سنگ زدند و به قتلش رسانيدند، و قبرش در ظهران مىباشد. ولى خبيب بن عدى و زيد بن دثنه را به مكه آوردند، و به قريش در بدل دو اسيرى كه از هذيل در مكه بود، فروختند، خبيب را حجيربن ابى اهاب تميمى خريد. و زيد بن دثنه را صفوان بن اميه، تا وى را در بدل پدرش به قتل برساند، صفوان او را با يكى از مولاهايش كه به او نسطاس گفته مىشد، به تنعيم فرستاد، و از حرم او را اخراج كرد تا به قتلش رساند. گروهى از قريش جمع گرديدند كه در ميان شان ابوسفيان بن حرب نيز حضور داشت،ابوسفيان براى وى - هنگامى كه براى كشته شدن پيش كرده شد - گفت: اى زيد! تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا دوست دارى كه اكنون محمّد به جاى تو نزد ما باشد وگردنش را بزنيم و تو درخانواده خود باشى؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، من دوست ندارم اكنون محمّد را در همان جايش كه در آن هست خارى برسد و اذيتش نمايد، و من در خانوادهام نشسته باشم!! (راوى) مىگويد: ابوسفيان مىگفت: هيچ مردمى را نديدم، كه كسى را، چنان كه اصحاب محمد، محمّد را دوست دارند، دوست داشته باشند. (راوى) مىافزايد: بعد از آن نسطاس او را به قتل رسانيد.
 قصّه حبس خبيب در مكه و حكايت نمازش در وقت كشته شدن
(راوى) مىگويد: درباره خبيب بن عدى، عبداللَّه بن ابى نجيح برايم بيان نمود، كه از ماويه كنيز آزاد كرده حجير بن ابى اهاب - كه اسلام آورده بود - برايش نقل گرديده، كه گفت: خبيب نزد من در خانهام حبس بود، روزى وى را ديدم، كه در دستش خوشه انگورى مثل سر انسان بود، و از آن مىخورد، و نمىدانستم كه در زمين خدا انگورى باشد و خورده شود!! ابن اسحاق مىگويد: عاصم بن عمر بن قتاده و عبداللَّه بن ابى نجيح برايم بيان نموده گفتند: آن زن گفت: هنگامى كه كشته شدن خبيب نزديك گرديد، به من گفت: براى من تيغى بفرست، تا توسط آن، خود را براى كشته شدن پاك سازم. مىگويد: من به پسرى از محلّه تيغ دادم و گفتم: با اين (تيغ) نزد اين مرد در اين خانه داخل شو. مىگويد: اندكى نگذشت كه آن پسر با آن تيغ به طرف وى رفت، آن گاه گفتم: چه كردم؟ - به خدا سوگند - مرد انتقام را خود را گرفت، اين پسر را مىكشد، به اين صورت مردى در بدل مردى مىباشد. هنگامى كه تيغ را به او داد، آن را از دست وى گرفت و گفت: سوگند به جانت، آيا مادرت از غدر من وقتى كه تو را با اين تيغ به سويم فرستاد نترسيد؟! بعد راهش را باز گذاشت (به او چيزى نگفت)، ابن هاشم مىگويد: گفته مىشود، كه آن پسر، بچه آن زن بود.
ابن اسحاق مىگويد: عاصم گفت: بعد از آن خبيب رضی الله عنه را بيرون آوردند و به تنعيم آوردند، تا به دارش بزنند، خبيب به آنها گفت: اگر خواسته باشيد كه مرا بگذاريد دو ركعت نماز بگزارم، اين كار را بكنيد، گفتند: بگزار. آن گاه دو ركعت نماز گزارد، و آن دو را تمام كرد و به درستى و نيكويى آن را ادا نمود، بعد از آن به طرف قوم روى گردانيده گفت: به خدا سوگند، اگر اينطور گمان نمىكرديد، كه به خاطر ترس از مرگ و كشته شدن طولانى نمودم، حتماً زيادتر نماز مىگزاردم. (راوى) مىگويد: به اين صورت خبيب رضی الله عنه نخستين كسى بود كه آن دو ركعت (نماز) را در وقت كشته شدن براى مسلمانان سنت گذاشت. مىافزايد: بعد وى را بر چوبى بلند نمودند، هنگامى كه بستهاش كردند گفت: خداوندا! ما رسالت رسولت را ابلاغ نموديم، اين پگاه براى وى آنچه را بر ما انجام مىشود برسان. و بعد از آن ادامه داد: خداوندا! ايشان را به عدد بشمار، و به صورت پراكنده به قتلشان رسان، و هيچ يك از ايشان را زنده نگذار. بعد او را به قتل رسانيدند. معاويه بن ابى سفيان مىگفت: در آن روز من نيز در كشته شدن وى با كسانى كه در آن حاضر شده بودند، با ابوسفيان حاضر شده بودم، من ابوسفيان را ديدم كه مرا از ترس دعاى خبيب به زمين مىانداخت، آنها مىگفتند: بر مردى چون دعا شود، و او بر پهلويش به زمين بخوابد، دعا از وى رد مىشود. و درمغازى موسى بن عقبه آمده كه: خبيب و زيد بن دثنه (رضى اللَّه عنهما) در يك روز به قتل رسيدند، و از رسول خدا ص در روزى كه آن دو كشته شدند، شنيده شد كه مىگفت «بر شما دو - يا بر تو - سلام برسد. خبيب را قريش به قتل رسانيد». و آمده است كه آنها وقتى زيد بن دثنه را به دار كشيدند، به تيرش زدند، تا او را در دينش در فتنه اندازند، ولى آن عمل جز به ايمان وتسليم وى نيفزود. و عروه و موسى بن عقبه(رضى اللَّه عنهما) ذكر نمودهاند كه: آنها وقتى خبيب را بر چوب بلند كردند، وى را در حالى كه سوگندش مىدادند، ندا دادند: آيا دوست دارى كه محمّد در جاى تو باشد؟ پاسخ داد: خير، سوگند به خداوند بزرگ!! من دوست ندارم كه او مرا به خارى كه در قدمش بخلاند آزاد نمايد، و آنها بر وى خنديدند. اين را ابن اسحاق در قصّه زيد بن دثنه متذكر شده است.
واللَّه اعلم. اين چنين در البدايه (63/4) آمده است.
 گفتار خبيب در دوستى پيامبر ص و اشعارش هنگام كشته شدن طبرانى حديث عروه بن زبير را به طول آن روايت نموده، و در آن آمده:
 پسران همان مشركينى كه در روز بدر كشته شده بودند، خبيب را به قتل رسانيدند. هنگامى كه سلاح را در جان وى گذاشتند، و او بر دار زده شده بود فريادش كردند و سوگندش دادند: آيا دوست دارى محمّد در جاى تو باشد؟ گفت: خير، سوگند به خداوند بزرگ!! من دوست ندارم كه او مرا به خارى كه در قدمش فرود رود، آزاد نمايد، و آنها خنديدند. هنگامى كه خبيب رضی الله عنه را به چوبه (دار) بلند نمودند گفت:
لقد جمع الحزاب حولى والبّوا
 قبايلهم و استجمعواكل مجمع
 و قد جمّعوا ابناهم و نساء هم
و قرّبت من جذع طويل ممنع
الىاللَّه اشكو غربتى ثم كربتى
و ما ارصد الاحزاب لى عند مصرعى
 فذا العرش صبّرنى على ما يراد بى
 فقد بضّعوا لحمى و قدبان مطمعى
 و ذلك فى ذات الاله و ان يشأ
 يبارك على اوصال شلو ممزّع
لعمرى ما احفل اذا مت مسلماً
على اى حال كان للَّه مضجعى
هيثمى (200/6) مىگويد:اين را طبرانى روايت نموده، در آن ابن لهيعه آمده، و حديثش حسن است، و ضعف هم در وى وجود دارد. و ابيات را ابن اسحاق هم، چنان كه در البدايه (67/4) آمده، ذكر نموده، و بعد از بيت اول افزوده است.
و كلهم مبدى العداوه جاهد
 على لانى فى و ثاق بمضيع
و بعد از بيت پنجم افزوده است:
 و قد خيرونى الكفر والموت دونه
 و قد هملت عيناى من غير مجزع
 و ما بى حذار الموت انى لميت
 ولكن حذارى جحم نار ملفّع
فواللَّه ما ارجو اذا مت مسلماً
على اىّ جنب كان فىاللَّه مضجعى
 فسلت بُمْبدٍ للعدوّ تخشعّاً 
و لا جزعاً انّى الىاللَّه مرجعى

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر